المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
246
مروج الذهب ( فارسى )
پس از او بهرام پسر بهرام بپادشاهى رسيد و مدت پادشاهيش هفده سال بود و جز اين نيز گفتهاند . وى در آغاز پادشاهى بخوشى و لذت و شكار و تفريح پرداخت و به كار ملك نينديشيد و در امور رعيت ننگريست و خاصان و خدمتگزاران و اطرافيان خويش را تيولها داد در نتيجه املاك رو به خرابى نهاد و از آباد كنندگان تهى شد كه در املاك اهل نفوذ اقامت گرفتند و جز در املاك تيول آبادى نماند و وزيران برعايت خاصان پادشاه ماليات از ايشان مطالبه نكردند كه امور مملكت بدست وزيران برعايت خاصان پادشاه ماليات از ايشان مطالبه نكردند كه امور مملكت بدست وزيران او بود در نتيجه مملكت بويرانى رفت و آبادى كاهش يافت و موجودى خزانه نقصان گرفت و سربازان نيرومند ، ضعيف شدند و ضعيفان بمردند تا اينكه يك روز شاه بتفرج و شكار سوار شد و چون شب رسيد و رو سوى مدائن داشت موبدان را احضار كرد كه انديشهاى بخاطرش رسيده بود . موبد بيامد و همراه شد . شاه با او سخن گفتن گرفت و از روش اسلاف خويش پرسيد . ضمن راه از خرابههائى گذشتند كه از املاك معتبر بوده بود و بدوران وى خراب شده بود و جز جغد كس آنجا مقيم نبود ناگهان جغدى از خرابهاى بانك برداشت و جغد ديگر بپاسخ آن بانك زد شاه بموبدان گفت « به نظر تو كسى هست كه او را موهبت فهم گفتار اين پرنده كه در اين شب آرام بانك مىزند داده باشند ؟ » موبدان گفت « اى پادشاه من از آن كسانم كه خدايم موهبت فهم اين داده است » شاه از او توضيح خواست . گفت كه سخنش درست است شاه گفت : « اين پرنده چه گفت و ديگرى چه جواب داد ؟ » موبدان گفت » اين جغد نر با جغد ماده سخن داشت ميگفت مرا از خويش تمتع ده تا فرزندانى از ما بيايد كه تسبيح خدا گويند و اعقاب ما در اين جهان بمانند و ياد ما كنند و رحمت فرستند » و جغد ماده گفت « اينكه تو ميگوئى اقبال بزرگ و توفيق كامل حال و آينده است ولى شرايطى دارم كه اگر عمل كنى تسليم تقاضاى تو خواهم شد » نر گفت « شرط تو چيست ؟ » گفت « نخست آنكه اگر تسليم تو شوم و بتقاضاى تو تن دهم خرابه بيست ده معتبر را كه در ايام اين شاه جوانبخت ويران